تبليغاتX
صهبا






















صهبا

خوانده ها و نوشته های دلی است که دوست دارد پرواز کند...

مي شناسمت!خيلي وقت است كه ميشناسمت!از همان وقت كه خدا خواست باشم و تو خواستي باشم!از همان وقتي كه وجودت شد ظرف صورتگري خدا!از همان وقتي كه در تو بودم و جزئي از تو!وقتي تو به نماز مي ايستادي با تو و در تو به نماز مي ايستادم!يادم هست نمازت كه تمام مي شد براي من دعا مي كردي.و من ذوق مي كردم و من و تو و خدا سه تايي مي خنديديم!...من بزرگ شدم!من حرف ميزنم!من راه ميروم!من خودم غذا ميخورم!و خودم مو هايم را شانه ميكنم! و امشب جايي كيلومتر ها دورتر از تو به تو فكر مي كنم!مادر...
نوشته شده در جمعه 22 اردیبهشت1391ساعت 0:40 قبل از ظهر توسط صهبا|

درمان نیفتادن در دام وسوسه های شیطان رفتن در مسیر کارهایی است که می دانیم درست است.

برداشتی آزاد از س.م.ناس

 

نوشته شده در دوشنبه 18 اردیبهشت1391ساعت 3:19 بعد از ظهر توسط صهبا|

اين روزها كه نبودم داشتم آرزو هايم را زندگي ميكردم...سفر دوروزه ام به اجبار شد 7روزه...و توفيق شد.نشستم سر سفره سوره مباركه ناس و ياد گرفتم »درمان تاخير كردن در كار خير تاخير نكردن در كار خير است.«
نوشته شده در چهارشنبه 13 اردیبهشت1391ساعت 5:42 قبل از ظهر توسط صهبا|

بعضی از این نویسنده ها آن قدر بیان لطیفی دارند که کافی است فقط چند صفحه اول کتابشان را بخوانی ...آنوقت شاید متوجه شوی که واقعا دست خودت نیست کنار گذاشتن کتاب...

به خودت که می آیی می بینی ساعت ها کلمه ها را تند تند می خورده ای بدون اینکه فرصتی بدهی برای هضم شدنشان...

کتاب سفر سرخ و جانستان و کابلستان و فاطمه فاطمه است را با فاصله چند روز از هم خواندم . و چون کتاب ها امانت بود حاشیه نویسی هم نتوانستم بکنم ...

حالا مغزم واقعا می خوارد.

 

پی نوشت:

بی جنبه بودن اصولا امری است ناپسند حتی اگر در قالب فعل پسندیده ای مثل کتاب خواندن باشد...

نوشته شده در جمعه 25 فروردین1391ساعت 4:45 بعد از ظهر توسط صهبا|

پيامبر(ص)به حضرت زهرا (س)فرمودند:فاطمه كار كن كه من هيچ كاري براي تو نميتوانم كرد...فاطمه بايد خودش فاطمه ميشد ...وشد...
نوشته شده در جمعه 18 فروردین1391ساعت 11:40 بعد از ظهر توسط صهبا|

خدايا به يادم بيار ارزش هايي رو كه به ياد آوردنشون به من ارزش ميدن!
نوشته شده در شنبه 12 فروردین1391ساعت 11:56 بعد از ظهر توسط صهبا|

خوشبختي يعني شستن 5دست فنجان وبشقاب در هر ساعت.خوشبختي يعني زود تمام شدن شيريني هاي نخودي.خوشبختي يعني حضور در مراسم خاكسپاري ماهي قرمز عيد به رسم ساليان كودكي و تسليت گفتن به وروجك هاي دختر خاله.خوشبختي يعني سعي كني جاي خواهر تازه عروست را براي مامان و بابا پر كني.خوشبختي يعني خواندن مجله داستان هاي تاريخ گذشته زمان كنكور.خوشبختي يعني هوس كاهو سكنجبين خوردن كنار ساحل محمود آباد.خوشبختي همين جاست!وقتي سعي ميكني به خاطر بسپاري اين لحظات را براي شبهاي طولاني خوابگاه!
نوشته شده در شنبه 12 فروردین1391ساعت 11:15 بعد از ظهر توسط صهبا|

بنده خدا بد جوری پا به سن گذاشته بود . چشمانش هم درست نمی دید در اثر تصادف سه سال پیش یک پایش را هم از دست داده بود و با پای مصنوعی این ور و آن ور می رفت .

از دار دنیا چند تا بز و میش داشت و یک بند زمین.

این بنده خدا همسایه حاج بابای مرحوم ما بود. شب عیدی تصمیم می گیرد چند تا از این بز ها را ببرد شهر بفروشد که خرج خرید شب عیدش کند.

رفت وبرنگشت.

اهل و ایالش جایی نبود که دنبالش نگردند.از پلیس گرفته تا سردخانه ها و بیمارستان ها . آخرین بار  یکی از همسایه ها در شهر دیده بودندش که از بانک بیرون می آمده .

شب عیدی شده بود سوژه پلیس بازی اهل محل .بنده خدا در زمان زندگی اش شورای روستا هم به خانه اش نیامده بود حالا هر شب از استانداری و درجه دار های نیروی انتظامی به خانه اش رفت و آمد می کردند.

زد و شب اول فروردین پیکر بی جانش را زیر پل زیر گذری بیرون شهر در حالی که خیس آب باران شب گذشته بود پیدا کردند .

بنده خدا را با ۱۶ ضربه چاقو کشتند به همین سادگی ...

به چه جرمی ؟ احتمالا چون پول همراهش بوده ...

چقدر ؟...قد دو تا بز

نه دلم خواست دلتان را در این ایام قشنگ عیدی ریش ریش بنمایم و نه هدفم این بود که نگاه جامع شناسانه به انگیزه مجرمان کنم و نه اصولا میانه خوبی با آگاتا کریستی و این جور گنگستر بازی ها دارم.

باورش سخت است که مردم کشورم آنقدر فقیرند که به خاطر پولی ناچیز آدم می کشند.(دلیل قتل را همین اعلام کرده اند گفته اند چون احتمالا دزد را شناخته   کشتندش )

...

فکرش را بکن تو هم سهم داشته باشی در بهتر کردن اوضاع کشورت .فکرش را بکن کار کوچک تو بتواند جان آدم های بی گناه را نجات بده .فکرش را بکن با خرید کالاهای داخلی می توانی چقدر رونق بدهی به کارگاه های تولیدی ایرانی .و چقدر سهم داشته باشی در اشتغال هم وطنانت.

باور کن پای جان در میان است !!!

پی نوشت:

قصد نداشتم به زور موضوع قتل این مرحوم را ربط بدهم به اسم سال ولی  واقعیت این است که اوضاع اشتغال در بعضی شهر ها واقعا وحشتناک است چند کارگاه همین سال گذشته در شهرما به خاطر ناتوانی در رقابت با کالاهای چینی درش بسته شد!!!

نوشته شده در چهارشنبه 9 فروردین1391ساعت 11:22 بعد از ظهر توسط صهبا|

هر كه كاري شايسته كند به سود اوست،هر كه بدي كند به زيان خود اوست.47س.م.فصلت
نوشته شده در چهارشنبه 9 فروردین1391ساعت 0:41 قبل از ظهر توسط صهبا|

دنياي من پر است از دفترهاي 40برگ و 60برگ و سررسيد ها و دفترچه هاي قد و نيم قد!هر كدامشان به يك

بهانه متولد شدند!يكي به بهانه يك سفر!ديگري به بهانه ي يك تصميم جديد!يكي هم به خاطر خواندن يك كتاب!

هر دفترم يك اسم دارد.هر فصل و هر سال هم براي خودش يك دفتر دارد.

هر سال موقع خانه تكاني وقتي ميرسم به قفسه دفتر ها يك نصفه روز غرق ميشوم در نوشته هايش!حس غرور

دل چسبي است اختيار كلماتت را داشته باشي و مسئوليت سنگيني است اينكه لحظه هايت را نوشتني كني!

امروز دفتر سال 90را ورق زدم.با هر صفحه اش رفتم به يك تجربه!اولين صفحه دفتر برنامه هاي سالم را

نوشته بودم.علمي،اخلاقي،اقتصادي،مهارت هاي مورد نيازو...

 از اينكه به بعضي ها رسيده بودم لبخند رضايت نشست روي لبم از نرفتن ها و كم گذاشتن ها هم وجدان درد

گرفتم و يك حرارت و كلي ايده جديد!كه همه را توي سررسيد شهدا سال جديد (يادگاري از اردو جنوب )

مينويسم .كه يادم نرود.

خدايا سال جديدم را پربارتر از سال هاي قبلم قرار بده و كمكم  کن در اين سال فاصله ام را با آنچه بايد باشم

كمتر كنم.

نوشته شده در جمعه 26 اسفند1390ساعت 0:25 قبل از ظهر توسط صهبا|

شکر ...

 

پی نوشت :

 چندین بار یادداشت هایم را زیر و رو کردم تا بهترین کلمه ها را بگویم . چندین بار دکمه backspaceرا نگه داشتم و دوباره شروع کردم به نوشتن...ولی

برای قرار گرفتن در بعضی موقعیت ها لایق ترین کلمه همین شکر است!

جنوب زیبا ترین نقطه دنیاست. برای فکر کردن!خدایا شکرت!

نوشته شده در چهارشنبه 24 اسفند1390ساعت 2:42 بعد از ظهر توسط صهبا|

اتوبوس به ريپ زدن افتاده!آب موتور كم شده،موتور تشنه است!براي اتوبوس دعا كنيد!
نوشته شده در سه شنبه 16 اسفند1390ساعت 11:17 بعد از ظهر توسط صهبا|

قرار نبود امشب بروم منطقه .قرار بود بنشینم و ماشین بخوانم که یکی از دوستانم زنگ زد وخواست اخبار را گوش کنم ببینم راست است یا نه...

می گفت می گویند حمید پیدا شده .رفتم اتاق تی وی بچه ها نشسته بودند و سریال نگاه می کردند.مانده بودم چطور ازشان بخواهم کانال را عوض کنند که چند تا از بچه های بسیج آمدند داخل همه با چشم های پف کرده ...تعدادمان از بچه های سریالی بیشتر بود.

اخبار چیزی نگفت.مهم نیست راست باشد یا دروغ .مهم نیست چرا همین امشب این خبر را دادند. شب انتخابات .مهم نیست بچه های سریالی توی دلشان و گاهی به زبانشان به بچه ها خندیدند.. مهم نیست فهمیدم برای جنوب رفتن قرعه کشی می کنند و مهم نیست دو سال است منتظر رفتنم...

حمید مهم نیست مهم نیست های امشبم کمی برایم مهم است...

مهم نیست...

حمید دیروز صبح با بچه ها رفتیم حوزه رای دادیم بعد هم سرخوشانه با انگشتان جوهری عکس گرفتیم .

حمید کاش لبخندت پشت رای دادن این دوره مان باشد.

نگران نتیجه انتخابات نیستم . مطمئنم تو هم توی بهشت داری برای کشورت دعا می کنی...

حمید دعایمان کن...

پی نوشت:یادداشت را دیشب نوشته بودم.

 دیشب آخر شب فهمیدیم خبر پیدا شدن حمید صحت نداشت.

امروز صبح بچه ها خبر دادند می توانم بروم جنوب....

نوشته شده در شنبه 13 اسفند1390ساعت 12:15 بعد از ظهر توسط صهبا|

از اتوبوس پياده مي شوم. باد میوزد.كل سر و رويم را خاك مي گيرد  و چادرم را...

بوي اسفند توي فضا پيچيده  بین رمل ها قدم می زنم و خاک می رود لای انگشتانم  و قلقلکم می دهد.عين آدمي كه دنبال يك آدرس مي گردد . زير لب تكرار مي كنم . فكه – كانال كميل...

دوست دارم بگردم دنبالت . مي دانم شايد نتوانم پيدايت كنم و اين شايد از آن شايد ها باشد ولي لا اقل لحظه ها يم بوي تو را مي گيرند...

به قول خودت خوشگل ترين شهادت نصيبت شد.يادت هست  خودت گفتي:

"اگه جایی بمونی که دست احدی به تو نرسه. کسی هم تو رو نشناسه. خودت باشی و آقا، مولا هم بیاد سرت رو به دامن بگیره ، این خوشگل ترین شهادته."

صداي اذان مي پيچد در فضا

ياد گيلانغرب مي افتم .

بعثي ها كلي تبليغات منفي راجع به نيروهاي رزمنده كردند همه را كه نمي توانستند با پول و زور و ... بياورند...بعضي وقتها لازم بود  سربازاي عراقي از ته ته وجودشان با رزمنده ها حس دشمني بكنند .گفته بودند ايرانيها كافرند.

موقع اذان صبح شد . از سر شب تا حالا بچه ها خودشان  را درتاريكي شب داخل كمينگاهشان مخفي كرده  بودند. حالا دم اذاني ابراهيم بلند شده و انگار نه انگار شروع كرده به اذان گفتن..."بابا پدرت خوب مادرت خوب لو مي ريم اين چه كاريه ... "

اشهد ان علي ولي الله رو که گفت سر و كله عراقيا پيدا شد هفده هجده ده نفري مي شدند...

 اوضاع كمي غير طبيعي بود . انگار آمده بودند براي تسليم شدن...

ميگفتند ما نمي دانستيم داريم جلو برادراي شيعه ي خودمان  شليك مي كنيم  ...عراقيها به نيرو هاي خودي پيوستند و همه آن هجده نفردر شلمچه به شهادت رسيدند.

...

ابراهيم تو فقط يك اسطوره نيستي كه به تو فكر كنم و ذوق  كنم كه كشورم آدم هايي مثل تو داشته...تو فقط يك عكس نيستي كنار بزرگراه شهرمان كه صبح به صبح سلامت كنيم و مطمئن باشيم جوابمان را مي دهي.

ابراهيم آمده ام فكه كه ببينمت ولي شايد تو همان شهيد گمنامي باشي كه جلوي ميدان دم خانه مان  دفن شده .

ابراهيم هر چه هست حضورت مبهم نيست . تو هستي و بودني از جنس خورشيد ...

اين را وقتي ‹سلام بر ابراهيم › را مي خواندم فهميدم .وقتي خواندن از تو به يادم  مي آورد. نفس نفس زدن را... واينكه ما را براي ايستادن نيافريده اند.

پي نوشت:

زندگي نامه ابراهيم هادي را عصر كنكور خواندم . دلم خواست از ابراهيم چيزي بنويسم .از بين آن همه حرف و خاطره انتخاب كردن يكي خيلي سخت است .نوشتن يادم رفته اميدوارم ابراهيم ببخشد...

كتاب سلام بر ابراهيم  يكي از تجربه هاي قشنگ كتابخواني ام بود .

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه 11 اسفند1390ساعت 1:53 بعد از ظهر توسط صهبا|

از در اصلی دانشگاه وارد شدم .صدای مداحی توی فضای دانشگاه  پیچیده بود .

 ای لشکر صاحب زمان آماده باش آماده باش...

بسیج یک نمایشگاه عکس گذاشته و برای اردوی راهیان نور ثبت نام می کنند. فضای دانشگاه عوض شده .فضای دانشگاه قشنگ شده.

.

.

.

فکرش را بکن آخرین بارت باشد که داری چیزی را تجربه می کنی .دلت می خواهد بهترین باشد بهترین باشی...

دلت بخواهد بهترین خاطره را برای همه ی عمرت ثبت کنی .

.

.

.

حرکت اتوبوس ها 18اسفند است .

ان شاالله اتوبوس من فردا حرکت می کند . منطقه اول فکه...

 

نوشته شده در پنجشنبه 11 اسفند1390ساعت 12:49 بعد از ظهر توسط صهبا|

کنکور را دادم و زندگی برگشت به روال عادی خودش . همه ی کتابهایی که دوست داشتم بخوانم می خوانم.با بچه ها می روم شورابیل روی دریاچه ی یخ زده قدم می زنم . غذاهای جدید از مجله آشپزی مثبت می پزم . می روم جلسات مناظرات انتخاباتی . از دست  بعضی کاندیداها حرص می خورم .کلاس های کمم را می روم و نفس می کشم.

 

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 10 اسفند1390ساعت 11:19 بعد از ظهر توسط صهبا|

تا حالا  زیاد رفته ام بهشت ...قدر همه ی پنج شنبه های دلتنگ زندگی ام .

ولی امروز زیادی چسبید به روحم...

از خواب که بیدار شدم همین که مغزم اطلاعات را لود کند یک جمله یادش آمد«هشت و نیم .صادقیه . واگن

 آخر» از بعد از نماز در گیر آماده کردن بند و بساط بودم یک روز می خواستم یک حال اساسی به خودم بدهم...

کل 1.5ساعت را در مترو با هم حرف زدیم از این ور از آن ورو...

.

.

.

قطعه شهدا ی گمنام

 خلوت سر صبح ...منظره جان می داد برای عکس گرفتن . یاد حرف یک بنده خدایی افتادم که می گفت :

«آدم به جایی هم که نگاه می کند قشنگ باشد آنقدر که روحش تغذیه شود»...چند ردیف قبر.. روی همه نوشته

شهید گمنام...بالای سر هر کدام یک فانوس...روی هر فانوس یک سر بند...روی سر بند ها... یا زهرا(س)...

یا ابوالفضل(ع)...یا حسین(ع)...

با گوشی زیارت آل یاسین گذاشتیم...سلام علی آل یاسین...

قدم زدن هم اینجا صفا دارد .روح آدم  انگارمی خواهد نفس هایش را عمیق تر بکشد...

کمی آن طرف تر دیگ نذری را روی آتش دیدم...حتی مجال نداد ذوقم را از دیدن این صحنه حقیقتا دلچسب

ابراز کنم.در کانکس را باز کرد پرید داخل...(به معنای دقیق کلمه) فکر کردن نمی خواست بوی پیاز سرخ شده

که از لای در می آمد بیرون می گفت جای بدی نباید باشد.کفش هایم را در آوردم و رفتم داخل...چند خانم مسن

دور یک سفره نان سنگک و پنیر و سبزی تازه.. .یک تعارف کوچک کافی بود تا با آن ها هم سفره شوم...

دوست گرامی همه را خاله صدا می کرد. خاله سادات...خاله زهرا...خاله علیپور...حال و احوال های دوستمان

که با خاله هایش تمام شد والبته آخرین قلپ از چای را که نوش جان کردیم .از خاله ها اجازه خواستیم که یک

دور بزنیم و برگردیم ...(شاید زمانی که مطمئن شویم آش پخته)

از کانکس که آمدیم بیرون قضیه خاله های بی شمارش را پرسیدم.دستم را گرفت برد بین ردیف ها ...محمد

رضا پسر خاله سادات...داود پسر خاله زهرا...عمو امینی...و...

کاش می دانستم صبحانه مهمان مادر شهدایم...

دور زدنمان طول کشید خیلی هم طول کشید .فاطمه را دیدیم که سر مزار پدرش نشسته .خلوتشان را به هم زدیم

و با هم همکلام شدیم. میزد هم سن و سال های خودمان باشد .از سه سالگی بابایش رفته بود.مادر محسن 18

ساله را دیدیم تمام مدت که فاتحه می خواندیم قربان صدقه مان می رفت و چه ماچ خوشمزه ای داد موقع

خداحافظی.همسر و مادر سعید و مصطفی را دیدیم . و کلی مادر و خواهر و دختر و همسر شهیدهایی که

اسمشان یادم نیست و از همه خواستیم سفارش ما را پیش شهیدشان بکنند.مادر حمید را ولی ندیدیم پرس و جو

کردیم گفتند شاید بعد از ظهر بیاید طفلک مریض بود.

حاج همت...چمران...آوینی...صیاد...پلارک...هفتاد و دو تن...شهدای نیرو هوایی...شهید علی کریمانی...وهمه

ی داداشی های با معرفت را زیارت کردیم...

نماز ظهر را به جماعت در کنار مزار هفتاد و دو تن خواندیم.وقتی برگشتیم داشتند دیگ ها را می شستند.دیر

رسیده بودیم انگار...

دوست گرامی دوباره شیرجه زد توی کانکس تا کفش هایم را در باورم صدای خاله را شنیدم که سراغ مرا می

گرفت !...برای ما آش کنار گذاشته بود .آش به آن خوشمزگی نخورده بودم.کنار آن همه مادر شهید...

امروز برنامه میهمانی لاله ها بود غبار روبی از مزار شهدا...

بعضی ها حقند...امروز برایم تفسیر آیه قرآن بود همان آیه شریف که می فرماید و تو مپندار که شهدا مرده اند...

امروز حسابی تغذیه شدم .بیشتر روحی

نوشته شده در پنجشنبه 13 بهمن1390ساعت 5:30 بعد از ظهر توسط صهبا|

فکرش را بکن کلی اتفاق مسلسل وار سرت بیاید . آنقدر که حتی وقت نکنی هضمشان کنی. آنقدر که نفست بند بیاید .آنقدر که دلت بخواهد نفس هایت را عمیق تر بکشی برای قورت دادن یک بغض...

آن وقت طبق یک عادت قدیمی قرآن باز کنی و...

آیه ۶۲سوره مبارکه نحل...

امن یجیب المضطر اذا دعا و یکشف سوء...

آن کیست که دعای بیچارگان را به اجابت می رساند و رنج و غم آنان را برطرف می سازد؟...

شوق نوشت: قربان نگاه های کسی که می بیند بی طاقتیمان را و کوچکیمان را...

نوشته شده در دوشنبه 10 بهمن1390ساعت 6:32 بعد از ظهر توسط صهبا|

رسيدم به ته ته ته ته دنيا!بلندم كرد گذاشت اولش! هماني كه در عين بلندي نزديك است و در عين نزديكي بلند!
نوشته شده در چهارشنبه 5 بهمن1390ساعت 0:53 قبل از ظهر توسط صهبا|

پيامبر اكرم(ص): خدايا از 4چيز به تو پناه ميبرم :علم بي سود،دلي كه رام نگردد،نفسي كه سير نشود و دعايي كه به اجابت نرسد...اللهم عجل لوليك الفرج

پي نوشت:بعضي وقتها يك پيامك كه به دلت نشسته ميشود يك بهانه كه در يكي از شب هاي فرجه كه برق خوابگاه رفته ،گوشي را برداري و وبلاگت را به روز كني! التماس دعا

نوشته شده در شنبه 10 دی1390ساعت 0:7 قبل از ظهر توسط صهبا|

انصافاً کلّی زحمت کشیده بود و یه جمع سر و شکل داده بود، بچه‌های بیست، مؤدب، نُچ! توضیحاتم فایده نداره، بذارید با توصیف یکی از اونها بهتون بگم که چه جور بچه‌هایی بودند. یه پسر چهارده، پانزده ساله که رفته دعای ندبه حس و حال عجیبی داره پشت چشم خمار کرده و کاملاً در جوّ قدیس بازی، فقط یه عصا کم داره که اگه دستش بدی موسای توی فیلم‌ها می‌شه_و نه حضرت موسی(ع)- که از کوه طور بر می‌گشت، محصول و دست پخت یک سیستم معیوب تربیتی، اونقدر براش عرفان دود شده بود و اونقدر سرگذشت علما شنیده بود، که شبیه یک کاریکاتور مقدس شده بود. و عجیب اینکه بچه ها یکی یکی داشتن، همین شکلی سوخت می‌رفتند. همه دنبال ذکر و برنامه سلوک و از این حرفا، اقسام خواب‌های رنگی و سیاه و سفید، از اماکن مقدسه بگیر تا ندای هاتفی که اون‌ها رو مأمور رساندن سلام کرده بود. بعضی هاشون هم حرف از شنیدن صدای اذان در سحرگاهان می‌کردند و بعضی از قبض‌هایی که دچارش بودند می‌نالیدند. مگه می‌شد باهاشون حرف بزنی یا مثلاً تذکری بدهی، چون حسّ مقدس اونها هرگز اشتباه نمی‌کرد وای از اون روزی که با کسی مشکل پیدا می‌کردند اون فرد دشمن دین و خدا بود و هزار توجیه خطرناک در مذمت او وجود داشت یادمه یه دفعه یکی‌شون به دیگران انار نمی‌داد چون شنیده بود در روایات آمده که انار رو باید تنها خورد یک دفعه هم که برای همشون بستنی خریداری شده بود یکی‌شون نمی‌خورد تا نکنه خدای ناکرده...

به اون بزرگواری که مشغول زحمت کشیدن برای این بچه‌ها بود گفتم: اگه اینها سیگاری می‌شدن و از توی پارک جمعشون می‌کردی از این که الان هستند خطرشون کمتر بود. نازِ بچه‌های بی تربیتی که فحش می‌دن، اما ادعایی ندارن، خیلی اهل کار فرهنگی نیستند اما کارتون خوابند، حتی پدر و مادرشون رو می‌پیچونند تا توی ایست و بازرسی شرکت کنند...

حرف من تأیید مطلقِ دسته اخراجی‌ها نیست، خواستم همگی نسبت به برخی علایم و ادبیات حساس بشیم، تا خط تولید معیوبی نداشته باشیم. ممکنه کسی خوابی هم ببینه و در غالب موارد هم حسّ دقیقش زودتر از تحلیل‌های عقلی جوابگوی موضوعات باشه، حتی اشک تو گلوش حلقه بزنه اما تا با خاک یکسان نشه و کارتون خواب نباشه و تا شبونه کفش همرزم‌هاشو واکس نزنه و تا گریه‌هاش رو توی خنده‌هاش مخفی نکنه و تا برای هر حسّش شفافیت عقلی نداشته باشه، باید بهش گفت که سلام علیکم!

امام سجاد علیه السلام در حدیث بدون ترجمه‌ای فرمود: «اذا قام قائمنا اذهب الله عزوجل عن شیعتنا العاهة و جعل قلوبهم کزبرالحدید و جعل قوّة رجل منهم قوّة اربعین رجلاً و یکونون حکام الارض و سنامها»(مشکاةالأنوار، ص79)    

 

منبع :کاشف

 

نوشته شده در جمعه 2 دی1390ساعت 8:27 بعد از ظهر توسط صهبا|

جبرئیل پیوسته مرا به شب زنده داری سفارش می نمود ، تا جایی که گمان بردم بهترین افراد امت من شب ها هرگز نخواهند خوابید                                                                                   پیامبر اکرم(ص)

.

.

.

مصطفی بعد از هر نماز به سجده می رود ، صورتش را به خاک می مالد ،گریه میکند ،چقدر طول می کشید این سجده ها!

وسط شب مصطفی برای نماز شب بیدار می شد ، غاده طاقت نمی آورد ، می گفت بس است دیگر،استراحت کن !خسته شدی . و مصطفی جواب می داد.

«تاجر اگر سرمایه اش را خرج کند ،بالاخره ورشکست می شود ،باید سود در بیاورد که زندگی اش بگذرد . ما هم اگر قرارباشد نماز شب نخانیم ورشکست می شویم.

 

هر کس دل مومنی را شاد کند مرا شاد کرده و هر که مرا شاد کند خدا را شاد کرده !         پیامبر اکرم (ص)

.

.

.

یادم هست اولین عید بعد از ازدواجمان که لبنانی ها رسم دارند دور هم جمع می شوند مصطفی موسه ماند ، نیامد خانه پدرم . آن شب از او رسیدم «دوست دارم بدانم چرا نرفتید ؟» مصطفی گفت «الان عید است ، خیلی از بچه ها رفته اند پیش خانواده هایشان . این ها که رفته اند ،وقتی برگردند ، برای دویست سیصد نفری که مانده اند تعریف می کنند که چنین و چنان . من باید بمانم با این بچه ها نهار بخورم ، سرگرمشان کنم که اینها هم چیزی برای تعریف کردن داشته باشند.

 

 

نیکی به پدر و مادر بزرگترین فریضه است.                                                امام علی(ع) غرر الحکم

.

.

.

مامان که خوب شد و آمدیم خانه ، من دو روز دیگر هم پیش او ماندم . یادم هست روزی که مصطفی آمد دنبالم .قبل از آنکه ماشین را روشن کند دستم را گرفت و بوسید ، می بوسید و همانطور با گریه از من تشکر می کرد . من گفتم «برای چه مصطفی؟» گفت :«این دستی که این همه روزها به مادرش خدمت کرده برای من مقدس است و باید آب را بوسید.»

 

برترین ایمان آنست که بدانی خدا همه جا با توست.                                             پیامبر اکرم (ص)

.

.

.

گفتم «خب چرا مامان برایمان ناهار فرستاد نخوردید؟نان و پنیر و چای خوردید؟» گفت «این غذای مدرسه نیست » گفتم «شما دیر آمدید بچه ها نمی دیدند شما چه خورده اید » اشکش جاری شد ، گفت ، «خدا که می بیند»

پی نوشت: به بهانه خواندن نیمه پنهان ماه به قلم حبیبه جعفریان عزیز!

نوشته شده در دوشنبه 30 آبان1390ساعت 9:44 بعد از ظهر توسط صهبا|

به تقویم که نگاه کنی ، می بینی همه چیز حساب و کتاب دارد.

عرفه را قبل قربان گذاشته اند !

غدیر را قبل عاشورا !

 

و این تقویم قدمت اش هزاران سال است.

.

.

.

...

پی نوشت :

امروز دلم توی یکی از صفحات تقویم جا خوش کرده !شب هفتم محرم ۸۸!

شبی که با دستان کوچکش امضا کرد کربلایم را !

دلم تنگ شده !

برای دستان کوچکش!

 

نوشته شده در جمعه 20 آبان1390ساعت 11:23 قبل از ظهر توسط صهبا|

اسماعیل ها را باید تا فردا جمع و جور کنم دور هم !

فکر من! حرف من!نظر من! تمایلات و خواهش های من!راحت طلبی های من!...

چاقو را باید اساسی تیز کرد !

می داند چاقو تیز کردن را هم خوب بلد نیستم !

خودش نشانم میدهد!

پی نوشت:

امام کاظم (ع) می فرمایند:هر کس در غیاب برادر مومنش برای او دعا کند از عرش به او خطاب می شود :صد هزار برابر آنچه دعا کردی برای خودت خواهد بود!

 

التماس دعای شدید و عید پیشاپیش مبارک

نوشته شده در یکشنبه 15 آبان1390ساعت 9:20 قبل از ظهر توسط صهبا|

ان ربی قریب مجیب(۶۱س.م.هود)

.

.

.

اینکه هستی.اینکه نگاهم می کنی و صدایم را می شنوی آرامم می کند.

باش.به بودنت ونبودنم در بودنت محتاجم!

 

نوشته شده در یکشنبه 15 آبان1390ساعت 9:8 قبل از ظهر توسط صهبا|

رجب...اعتکاف...شعبان...رمضان ...شب های قدر...عرفه ...محرم...اربعین...فاطمیه...مشهد...قم...جمکران...وقتی دردی دارم...وقتی گیر و گرفت می افتد به کارم...

این است مختصات بندگی من

پی نوشت: به قول فاز بالا ها که می گویند «اگر درمان تویی دردم فزون باد»

 

نوشته شده در سه شنبه 12 مهر1390ساعت 1:19 بعد از ظهر توسط صهبا|

چند روز پیش برای گرفتن چند تا امضا گذرم افتاد به یکی از اداره ها ! توی راهرو یک بولتن بود که پر بود از آیین نامه ها و اخبار و یک سری جدول که سر در نیاوردم چه بود.

بین آن همه کاغذ یک  متن توجهم رو به خودش جلب کرد . صحبتی از آیت الله لنکرانی (ره):

«من ۵۰سال اسلام را مطالعه کردم اگر بخواهم در یک عبارت برایتان بگویم اینکه : واجبات را انجام بده به جای مستحبات گره از کار خلق باز کن اگر در قیامت از تو پرسیدند بگو فاضل گفت.»

کارم که پیش بینی می کردم دوسه روز طول بکشد نیم ساعته تمام شد .کارمندان بخش انگار همه آن مطلب روی بولتن را خوانده بودند.

 

پی نوشت:

هنوز باورم نشده کارم را به این زودی و بی دردسر آن هم بدون هیچ پارتی انجام دادم اگر خواب هستم  یا  در گیر توهمم بیدارم کنید لطفا!

اگر همه ما جملاتی را که از بزرگانمان آموخته بودیم عملی می کردیم دنیا گلستان می شد.نمیشد؟

نوشته شده در پنجشنبه 24 شهریور1390ساعت 5:28 بعد از ظهر توسط صهبا|

۱

۲

۳

...

۲۲

اینجا ایستاده ام در ۲۲ سالگی

تا کجا ادامه دارم؟

صدای یک ترمز؟چکه چکه ریختن سرم در لوله؟یا آرام بر سر سجاده؟

این روز ها بد جوری فکرم مشغول این لحظه است.

از کجا معلوم دور یا نزدیک می آید.

برایم دعا کن بشوم همانی که می خواهی .

من طاقت اخمت را ندارم.

پی نوشت:

به بم بست نرسیده ام .خسته و بی حوصله هم نیستم . از شکست ودل سردی هم خبری نیست تازه در گذشته ای هم ندارم . همین طور یک هو و  بی بهانه آمد خیال رفتن!هیچ جوره آماده نیستم ولی!

 راستی تولدم مبارک!!!

نوشته شده در چهارشنبه 16 شهریور1390ساعت 3:5 بعد از ظهر توسط صهبا|

بزرگترین عیب آن است که آنچه در خودت است در دیگران عیب بدانی.

حکمت ۳۵۳

.

.

.

خدایا اگر تا این جای این ماه عزیز را آن طور که باید درک نکردیم این روز آخری یک نگاهی به دلمان بینداز!که ما از امیدواران درگاه توییم.

 

 

نوشته شده در دوشنبه 7 شهریور1390ساعت 4:25 بعد از ظهر توسط صهبا|

اگر خداوند وعده ی عذاب بر گناه نداده بود باز هم واجب بود به خاطر شکر نعمتهایش معصیت نشود.

حکمت۲۹۰

.

.

.

دارند می روند ! دارند با شتاب می روند !این لحظه های آخر آدم حریص تر می شود !به بودنشان

به درک کردنشان!

مخصوصا حالا که شب های قدرش را هم تجربه کرده ایم .

پروردگارا به حق این روزهای آخر .به حق این حرص و ولع های خوش مزه ما را جزو شکر گذارانت قرار بده . شکر گذار از نوع حکمت ۲۹۰نهج البلاغه!

آمین

نوشته شده در شنبه 5 شهریور1390ساعت 6:6 بعد از ظهر توسط صهبا|


آخرين مطالب
» سلام بانو!
» اعوذ برب ناس
»
» چای نبات لازمم!!!
» فاطمه فاطمه است!
»
»
» قتلی در کوچه ی حاج بابا اینا
» عيدي
» چرتکه آخر سال

Design By : Pichak